
آخرش عاقبتم غصّه ی تنهایی شد نبض احساس دلم قطعه ی "پاشایی" شد چون یکی هست برایش بنویسم، کافیست هر شبم بی تو شبیه شب یلدایی شد میرزا کوچک جنگل به تو مدیون باشد سبز چشمان تو را دید که سودایی شد رحمتت واسعه اما غضبت سهم من ست هر کسی در نظرش با تو تماشایی شد روزگاری ست که عشقی همگانی شده ای آن زمانی که دلت دلبر هر جایی شد شوق پرواز دلم موی تو را در سر داشت موج موهای سرت قاتل "بابایی" شد مانده ام من چه بگویم به نم صورت خود روزگاری ست که با اشک پذیرایی شد رشت _ ۱۳۹۵/۸/۳۰...
ادامه مطلب