شبی در انزوای درد بودم
میان گریه هایم مرد بودم
تمامِ آدمی آه و کمی دم
تمامِ دلخوشی ها آخرش غم
"هم از درد و هم از غم مینویسم
هم از باران نمنم مینویسم"
مرا می برد باران تا به راهی
دویدم تا ببینم سرپناهی
"نگاهی کن به چشم بیقرارم
که بارانیتر از ابر بهارم"
همین ها را که گفتم هیئتی شد
بلور اشک هایم قیمتی شد
ندیدم سرپناهی جز همین جا
شدم تُنگی کنارِ موج دریا
که این کشتیِ غم پهلو بگیرد
کنارِ عطر سیبش بو بگیرد
یکی از نوجوان ها کنج هیئت
به سر می زد میان اشک و غربت
لب نورانی اش ذکر حسن بود
سر پیشانی اش ذکر حسن بود
یکی از نوجوان ها بی مثل بود
غمش شیرین تر از شهد عسل بود
مرا با ضجّه اش تا کربلا برد
مرا بالا و بالا تا خدا برد
رسیدم آخر قصه که انجا
شده او آخرین سرادر مولا
میان گرد و خاک و بوی مقتل
دویده نوجوانی سوی مقتل
لباس جنگیان اندازه اش نیست
ردای این جهان اندازه اش نیست
چونان بیت حماسی در غزل بود
شبیه غرش شیرجمل بود
عمو گویان خودش را می رساند
تَنِ طوفانی اش را می کشاند
چونان بازشکاری می دوید او
رجز می خواند و بالا می پرید او
اگر با مُردنم یک لحظه مولا
بماند بیشتر در دار دنیا
منم آنکس که جانم را برایش
کنم هر لحظه تقدیم خدایش
هجوم نیزه ها بود و کمان ها
شنیده با عمو زخم زبان ها
ابالفضلی
که دارد یازده
سال
شده دستش سپر در عمقِ گودال
و تیر حرمه سویش روان شد
شکار حرمله یک نوجوان شد
به شوق پیکرش خورشید افتاد
در آغوش عمو افتاد جان داد
که عبدالله عبدالله هیهات
منایش کربلا، گودال میقات
اگر قرآن ناطق گشته ویران
که او جلدی شده در جانِ قرآن
عمو بالای نی قرآن بخواند
برای یاریِ انسان بخواند
غروبِ سرخ او در کربلا بود
طلوعی سبز در دنیایِ ما بود
نه آن شصت و یک هجری که هرجا
حسینی و یزیدی هست دنیا
رشت _ ۱۳۹۸/۶/۱۵
رشت _ ۱۳۹۹/۶/۳
نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۶/۱۱ساعت 10:58 توسط وحید لقمانی|
زیبا ببین - وحید لقمانی...ما را در سایت زیبا ببین - وحید لقمانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 202