این گلو را بی امان پنجه ی عدو گرفته
عالمی را دست گیری می کند این نا خدا
در دم هر هیئتی کشتی اش پهلو گرفته
یاد بابا می کند هر دم که تنها می شود
یک پلنگی دیده ام آنجا که یک آهو گرفته
امشبی را ذاکرانش تا سحر بیدارند
مثل زنبوری که یک شب شهد یک کندو گرفته
اشک خود را در هوس های خودش جا می دهد
چشم او ماتم گرفته، دست او گیسو گرفته
آخرش در کربلا: آه بابا می دهد
یک پدر با حسرتی در گوشه ای زانو گرفته
خواستم از تو بگویم در گلو بغضم شکست
می نویسم از تو هرشب، جوهر گلو گرفته
۶/ محرم /۱۴۳۸
زیبا ببین - وحید لقمانی...
ما را در سایت زیبا ببین - وحید لقمانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 347